انقدر سرد شده ام
که دیگر گرمای وجود تو، معنایی ندارد
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 22:47 توسط hell girl
|

من میروم
تا ارامش تو ابی شود و لحظه های خیال من باور کنند تنهایی بی روح و سرد را
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 22:42 توسط hell girl
|

ومن هم خواهم رفت
تا نباشم
تا نخوانم تو را
و فقط تو در حسرت نبودنم
یاد کنی خاطره های بودنم را
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 22:38 توسط hell girl
|


+
نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 22:33 توسط hell girl
|

سکوت میکنم ...
شاید دوباره در انتظارسرد من
باز گردی
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 22:23 توسط hell girl
|

تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی تو فرصتی نداشتی برای برداشتن سیب سرخی از دستانم فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند که لحظه ای توان ایستادن نداری تو فرزند سفر بودی و من نواده سکوت خویشتن د یگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست برو مسافر جاده قدم های تو را دلتنگ است ...
+
نوشته شده در شنبه 1387/03/25ساعت 1:34 توسط hell girl
|


+
نوشته شده در شنبه 1387/03/25ساعت 1:27 توسط hell girl
|

پر شدم از غروبی دلگیر،چه پریشانم و چه تاریک!انقدر که آینه ها با من قهرندو خورشید از من رو بر نمی گرداند.من از تو دورشدم از رازقی و رازیانه و کلبه سپید آرزو ها یم میان انبو هی از شب بوسه هاست. دلگیر تر از همیشه ام و فانوس های آویزان پشت در را دستمال نمی کشم.حال دیگر صنو بر های این طرف خیابان سبز نیستند و به پاییز سلام گفته اند. حرفهایم را از یاد می برمفشاید هنوز دیر نشده ف اشک هایم را پنهان می کنم،صنو بر ها با ید سبز باشند!
+
نوشته شده در شنبه 1387/03/25ساعت 1:22 توسط hell girl
|

وقتی دلت خسته شــد ، ديگر خنده معنايی ندارد ... فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ... فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...
+
نوشته شده در شنبه 1387/03/25ساعت 1:18 توسط hell girl
|


+
نوشته شده در شنبه 1387/03/25ساعت 1:16 توسط hell girl
|
